تبليغاتX
من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم که نا کس کس نمیباشد از این بالا نشستن ها به یاد روزهای دلتنگی
به نام انکه "اشک "را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

می خوام برم به شهری که کبوتراش
سایه سر میشن برای زائراش

اقا به هر مریض لاعلاج میده

دوایی که کسی نمیدونه بهاش
یه شب اومد تو خواب خوابو شکستم
گریه کنون زانو زدم نشستم
آقا اومد گفت به چه درد اسیری
گفتم آقا طبیب گفته  میمیری
نگاهی کرد و گفت بگو فاطمه
قلب و دلم یبارگی شکستن
انگار  تموم آسمونا
زانو زدن  به حرمتش نشستن
یه بانوی بلند قد خمیده
اومد که چهرش شبیه ماه بود
سرم پایین گرفتم از خجالت 
توشه من یه کوهی از گناه بود
گفتم که این دختر پیغمبره
که دشمنا پهلوی اونو شکستن
وقتی اومد تموم آسمونا
زانو زدن به حرمتش نشستن
گفتم بی بی یه کوهی از گناهم
یه مجرم  همیشه رو سیاهم
گفتم بی بی دارم میمیرم ازشرم
اگه میشه دیگه نکن نگاهم
دیدم رو صورت شبیه ماهش
بارونیه مثل یه دریا خیسه
یه نامه ای نوشت دیدم تو نامه
شفاعت من داره می نویسه 
ناله زدم گفتم چرا شفاعت ؟
از دست ما یه کوله بار دردی
به من نگاهی کرد و گفت که یک بار
واسه حسین من تو گریه کردی

اینو فقط برا دل خودم نوشتم


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:44  توسط محمد ب  | 

بمون مسافر...

گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 18:29  توسط محمد ب  | 

پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با  سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از   بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره  آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد  كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد   كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند .

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

 

پسرك   گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور   مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه  شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم  ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

 

 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

  خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

  اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

                                       

اين انتخاب  خودمان است كه گوش كنيم يا نه


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:37  توسط محمد ب  | 
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
• وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما
• سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد
• اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید
• • افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
• پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر
• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
• كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید
• انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند
• همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد
• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است
• دشوارترین قدم، همان قدم اول است
• عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید
• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد
• • وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید
• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش
• امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست
• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست
• امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم
• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید
• آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند
• • هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود
• اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید
• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست
• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند
• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
• كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند
• بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی
• آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
• خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید
• خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد
• درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش
• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است
• كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند
• هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد
• كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
• اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط محمد ب  | 

یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگو ندیدی

دل نبود توی دلم ، تو رو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت، پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست 

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست 

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

انقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

این شعر رو به کوثر جون و ابجی الهام گلم و نامزدم تقدیم میکنم


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:50  توسط محمد ب  | 
برگردانی از حرفهایی متفاوت

روز مادر بهونه ای شد تا بازم به وبلاگم سر بزنم و چیزی بنویسم اما این بار متفاوت تر از همیشه و این پست متفاوت تر از همه پست ها

چون میخوام این بار فقط و فقط برای مادرا گلهای همیشه معطر زندگی آدما بنویسم باورتون میشه من دو تا مادر دارم خودمم نمیدونم چرا اما اینو میدونم هزار تا مادر هم باشه تا زندگی آدمو سرو سامون بده بازم کمه

يه بار ديگه اومدي پيشم، يه بار ديگه دستات رو تو دستام گرفتم و يه بار ديگه براي چند ساعتي زندگي كردم. يه بار ديگه در گوش تو دوستت دارم رو نجوا كردم. يه بار ديگه سرت رو رو پاهاي من گذاشتي و خوابيدي. يه بار ديگه گفتيم و خنديديم و اين بار اشكم رو هم ديدي. چقدر لحظه‌هاي بي‌تو بودن ديرگذره و چقدر دقايق كنارت بودن زود تموم ميشه. يه بار ديگه بهت گفتم كه چقدر دوستت دارم و اين بار تو هم گفتي كه من رو دوست داري. يه بار ديگه ديدمت و نبوسيدمت. يه بار ديگه وجودم لبريز شد از عطر دل‌انگيز تنت و يه بار ديگه روح زنده بودن تو كالبد خسته تنم دميده شد. به‌به كه چقدر دوست‌داشتني بود اون دقايق و از اون بهتر وقتي بود كه فهميدم تونسته‌م سر قولم واستم و اوني باشم كه تو مي‌خواي. اونجوري كه تو دوست داري. و يه بار ديگه دقايق خداحافظي از راه رسيد و من، مثل انساني محتضر دستت رو فشردم و به دنياي تنهايي خودم برگشتم. يه بار ديگه تو لحظه وداع اشكم رو فرو خوردم تا تو ضعف وجودم رو نبيني. يه بار ديگه اونقدر رفتنت رو نگاه كردم تا به اندازه دل كوچيك من شدي و ديگه نديدمت. يه بار ديگه مست از كنارت بودن، به گوشه خرابه خودم خزيدم و به عشق ديداري دوباره شروع كردم به ثانيه شماري. و يه بار ديگه اونقدر دلتنگت شدم كه شروع به نوشتن كردم ...

نوشتم و مي‌نويسم. تا بخوني. تا بدوني كه چقدر دلم برات تنگ ميشه. تا بدوني كه چقدر به حضورت احتياج دارم. مي‌نويسم برات عزيزكم، تا بدوني كه چطور گرماي دستات، يخ دلم رو آب مي‌كنه. مي‌نويسم تا بدوني كه چقدر از تنهايي مي‌ترسم. تا بدوني كه دوريت چقدر سخته برام. دارم مي‌نويسم تا بدوني كه دلم پيشت اسيره. تا بدوني كه اگه زنده‌م، به خاطر وجود توست. تا بدوني كه بي تو مي‌ميرم ...

 

 وقتی ترا می نامم ، دهانم پر میشود از واژه ی یک عشق خالص  . اما تو خوب میدانی که من تنها دارم اسطوره ای از تو می سازم تا یکبار دیگر بتو بگویم ، .... نه بخودم بگویم که : منهم مادر نمونه ای داشته ام . یک مادر فهمیده و با شعور که .... راستی چه ؟ بنویسم همیشه مرا فهمیده ای ؟ حتی وقتی در مادر بودنت کوتاهی کردی ؟ حتی وقتی برای همیشه مجبورم کردی که پاهای برهنه ام را در سنگلاخ خاطره ها بخاطر بسپارم ؟

حتی زمانی که نفهمیدی به پشتیبانی ات احتیاج دارم و خودت را پشت یک خروار غربت، پنهان کردی ؟ یا وقتی که باید حضورت را احساس کنم و باز هم تو نبودی ؟ ، ........... ! تو مرا در خودم استفراع کردی و نفهمیدی !

هرگز احساس نکردم اگر برگردی ، تو پشت سرم ایستاده ای . تو مرا روزه می گرفتی ، هر روز  ، هر شب ، مدام .

 

من از تو یادواره ای ساخته ام ، که تنها ذهن من میداند که تو چه دروغ بزرگی بودی !  تو هرگز ندانستی که من کودکی بودم که نیازم به تو ، بیش از یک جفت کفش و یک دست لباس بود .

 

ملامتت نمی کنم که تو جز این بلد نبودی ، تمامیت اندیشه ی تو این بود . تنها تفاوت امروز این است که امروز روز مادر است و من با خودم فکر میکنم : کدام مادر ؟

اینو برای اون مادرایی نوشتم که بچه های طفل معصوم رو رها میکنن و یه زندگی نا خواسته براشون فراهم میکنن

مادرم روزت مبارک دوستت دارم


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:35  توسط محمد ب  | 
 

به نامردمان مهر كردم بسي

نچيدم گل مردمي از كسي

 

بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود

 

نه نيروش در تن، نه در مغز، راي

دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي

 

چو كم كم به نيروي من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت

 

بحيلت گري خنجر از پشت زد

بخونم ز نامردي انگشت زد

 

شكستند پشتم نمكخوار گان

دو رويان بي شرم و پتيارگان

 

گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تيغ در مشتشان

 

ندارم هراسي ز نيروي مشت

مرا ناجوانمردي خلق، كشت

 

محبت به نامرد، كردم بسي

محبت نشايد به هر ناكسي

 

تهي دستي و بيكسي درد نيست

كه دردي چو ديدار نامرد نيست...


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:50  توسط محمد ب  | 

نذار باور کنم تنهای تنهام ، نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله ، برای دیدن روی تو پا شم

 اگه تو باشی و دنیا نباشه  ، میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

 همه دنیا بیان و تو نباشی ، دلم دق میکنه با اینهمه درد

تموم زندگیمو زیرو رو کن ، که بی تو دلخوشیهامم گناهه

خودت باش و من و دیوانگیهام ، فقط با تو دل من روبراهه

بذار باور کنم اینو که با عشق ، حقیقت میشه تو افسانه باشه

میشه افسانه هارو زندگی کرد ، اگه حق با منه دیوانه باشه


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32  توسط محمد ب  | 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

 

چند وقتي است كه هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

 

به همان سبز صميمي ، به همان باغ بلور

 

به همان وهم همان سايه همان تصويري

 

كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

 

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به نفسهاي تو در سايه سنگين سكوت

 

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سكوت

 

به تبسم ، به تكلم ، به دلارائي تو

 

به خموشي، به تماشا ، به شكيبائي تو

 

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

 

در من انگار كسي در پي انكار من است

 

يك نفر مثل خودم در پي ديدار من است

 

يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش

 

مي شود يك شبه پي برد به دلدادگي اش

 

آه اي خواب گران سنگ سبكبار شده

 

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار كسي در پي انكار من است

 

يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

 

 يك نفر سبز چنان سبز كه از سر سبزيش

 

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

 

رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

 

آي ! بي رنگ تر از آئينه يك لحظه بايست

 

راستي اين شبحه هر شبه تصوير تو نيست

 

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

 

پس چرا رنگ تو و آئينه انقدر يكيست

 

حتم دارم كه توئي آن شبه آئينه پوش

 

عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش

 

آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود

 

آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

 

اينك از پشت دل آئينه پيدا شده است

 

و تماشا گه اين خيل تماشا شده است

 

        آن الفباي دبستاني دلخواه توئي

 

          عشق من آن شبه شاد شبانگاه توئي


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط محمد ب  | 

به يك جسم كه وابسته مي شوي؛ مي ترسي....

كه واي اگر بشكند

كه اگر خراب شود

كه اگر روزي دستم نرسد كه داشته باشمش

و اگر...

چه كنم!!!!؟

كه حتما هم روزي مي شكند و گم مي شود يا طوري مي شود كه ديگر دستت نمي رسد كه داشته باشي اش.

 

به يك مكان كه وابسته مي شوي؛ مي ترسي....

كه اگر عوض شود

كه اگر من بروم

كه اگر نتوانم ببينمش

و اگر...

چه كنم!!!!؟

كه حتما هم روزي عوض مي شود و مي روي و طوري مي شود كه نمي تواني ببيني اش.

 

به يك انسان كه وابسته مي شوي؛ مي ترسي....

كه اگر بميرد

كه اگر برود

كه اگر نباشد يا نباشم

و اگر...

چه كنم!!!!؟

كه حتما هم روزي مي ميرد يا مي رود يا طوري مي شود كه نمي تواني باشي يا باشد.

 

و همين طور به هر چيز ديگري كه وابسته شوي مي ترسي كه اگر ....

كه حتما هم يكي از اين اگر ها مي آيد و مي شود!

 

اما اگر به يك احساس وابسته شدي ديگر نه مي رود نه مي روي نه مي شكند نه عوض مي شود نه گم مي شود و نه...

و ديگر نمي ترسي كه تا هميشه هستي و هست و با توست

 حتي اگر زير لب زمزمه كني

نگاه هم اگر كه من ، كنم تو را

             نگاه هاي من حرام مي شوند

                                       كه تو فرشته اي

                                              و ديده ، هم نمي شوي

باز هست و هست و با توست

 

مي ترسم دوباره برگردد و بگويد الكي مي گويي كه اين طوري نيستم و من ندانم چگونه بگويمش و بفهمانمش كه در حس من  و در قلب من و در باور من همان طوري است كه مي گويم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط محمد ب  | 

لحظه سخت رفتنه هیچی تو قلب من نموند

نگاه آخرین تو شعر جنونمو سرود

از التهاب بی کسی پناه آوردم به جنون

زندگی زندونه و بس وقتی نباشه هم زبونه

خواستم فراموشت کنم اما خیالت نمیزاشت

به غیر دیوونه شدن راهی جلو پام نگذاشت

منو هرگز نبخش ای مهربونم

همیشه بد بودم اینو خوب میدونم

ولی با همه بدی بازم دوستت داشتم خیلی خیلی خیلی

بهتره نشناسی منو منی که با تو بد بودم

تنها از عشق و عاشقی شکستنو بلد بودم

لایق بودنت نبود قلب حقیرم میدونم

حقمه تا آخر عمر تنهاي تنها بمونم

منو هرگز نبخش اي مهربونم

هميشه بد بودم اينو خوب ميدونم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:29  توسط محمد ب  | 
هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو

بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو

تو بی وفا بودی ولی اون که برات میمرد منم

تا زنده ام دوستت دارم اینه کلام آخرم

من که نتونستم تو رو یه لحظه تنها بزارم

تو صحنه خاطره ها بگم که دوستت ندارم

دلم میخواد همین یه بار اشکام گول نخوره

باور کنی تو رو میخوام بدون تو نمیتونم

بیام به شهر خاطرات غرق بشم توی نگات

 دیوونه و فدات بشم بمیرم من واسه چشات

اما هنوز فاصله مون دوره و دست من جداست

ترانه سکوت من تو بغض اخرم رهاست

کاشکی میشد فقط یه بار بیای بگی دوستت دارم

تو چشم من نگاه کنی بگی که عاشقت منم

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:41  توسط محمد ب  | 
آلبوم بوسه ی پنهونی ( علیرضا روزگار )

آهنگ وای

لحظه ی سخت رفتن

آهنگ بوسه ی پنهونی

آهنگ دل من

آهنگ عروسک

 

آهنگ اشک

آهنگ با تو موندم

آهنگ سادگی

 

کلیپ علیرضا روزگار در مسابقه ی ستاره ی مهاجر ۱۳۸۳

این فایل با نرم افزار real player اجرا می شود

کلیپ علیرضا روزگار

آهنگ هرگز نشد 1383

آهنگ منو ببر

آهنگ روایت درد

آهنگ نبض ترانه


+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:51  توسط محمد ب  | 

        marvdasht.tk

 

1- خداحافظ

۲- نمی خوام ببینمت

۳- پشت سرت نگاه نکن

۴- گل احساس

۵- هرگز نشد

۶- دیگه گریه نکن

۷- جنون

۸- وای

 برای دانلود ترانه راست کلیک کرده سپس گزینه سیو تراگد از رو بزنین

 


+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:36  توسط محمد ب  | 
 

دوباره تو خاطراتم ، رنگ خنده هاتو دیدم

دوباره با شاخه ای گل ، به کنار تو رسیدم

خیلی آهسته و آروم ، هر دو دستم و گرفتی

با یه دنیا مهربونی ، موندی از پیشم نرفتی

گفتم عاشق تو هستم ، از نجابت تو مستم

تا ستاره هست تو دنیا ، پای عشقمون نشستم

دوباره تو لحظه هامون ، به هوای هم رسیدیم

دوباره تو دشت رویا ، گل آرزو رو چیدیم

خیلی عاشقونه گفتی ، دیگه از پیشم نمی ری

هستی و واسه همیشه ، توی عشقمون اسیری

اما مدتی یه تنها ، توی خلوتم نشستم

از مرور خاطراتم ، خیلی خستم خیلی خستم


 

نمي دونم تو خيالت، هنوزم اين منو داري ؟!

يا که پيدا کردي ياري،سر رو شونه هاش مي ذاري ؟!

 

الهي هر جا که هستي ، خنده رو لبت بشينه

قلب پاک و مهربونت رنگ غُصه رو نبينه

 

نازنين اينجا يکي هست که ديونه ي چشاته

نميري از خاطر اون ، اون هميشه چشم براته

 

اگه حرفاشو نگفته ترسش ار زخم زبونه

مي دونه دوسش نداري ، اما منتظر مي مونه

 

آرزوي با تو بودن واسه اون ديگه محاله

لمس دستاي تو حتي مث رويا و خياله

 

مهربون ، اونو ببخشش که نبوده لايق تو

ارزش تو بيش از اينه که بشه اون عاشق تو

                                                               تقدیم به....       


+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:25  توسط محمد ب  | 

منتظر موندم به راهت تا همیشه

چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه

انتظار ت تلخه مثل مردن دل

مثل عشقی خام و باطل

وای اگه فردا بیاد باز تو نیایی

وای میخوام داد بزنم از این جدایی

وای دیگه مردم  چقدر تو بی وفایی

مگه من با تو بد کردم خدایی

هر چی میخوای بگی بگو اما نگو دوستت ندارم

هر کار میخوای بکن ولی بگو نمیری از کنارم

تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون

تو رو خدا دشمنامو به روی من اینقدر نخندون

به خدا من میمیرم از این جدایی

به خدا من میمیرم اگه نیایی

اگه فردا بیاد و باز تو نیایی

 

                                                                                                      تقدیم به کوثر جون


+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:21  توسط محمد ب  | 
توی زخم غریب زندگی

همه مون در نقش یه بازی گریم

با همیم تو بازیهای روزگار

از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست

انگاری شروع یک نمایشه

کاشکی از دنیای این خاطره ها

سهم ما تموم خوبی ها بشه

توی پشت صحنه دنیای ما

خوبی و بدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرست

 از تمام قصه های روزگار

بهتره به قلبامون دروغ نگیم

زندگی هر طور که باشه میگذره

من و. تو مسافریم تو این روزا

مثه خورشید تو نگاه پنجره

همه مون پشت نقاب صورتا

همیشه از صبح تا شب قایم میشیم

واسه پنهون کردن گریه هامون

روی قلب و روحمون خط میکشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت

لحظه هات ثانیه هات ابری شدن

بیا با من

توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:48  توسط محمد ب  | 
اونی که تازه اومد و توی دلم خاطره شد

بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد

پر زد و رفت حتی برام خط و نشونم نکشید

رفت و نشست رو شونه اون که به فکرم نرسید

بهش بگین همین روزا توی دلم میکشمش

خدا نیاره اون روزو بیوفته چشمم تو چشش

دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زد و رفت از آشیون

عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودم و بس

تموم احساس منو کشتی گلم پای هوس

اما هنوز دوستت دارم به جون اون که دوست داریش

وقتی که اسم تو میاد زنده میشم نفس نفس

دانلود ترانه پرواز عشق برای کوثر جون

دانلود

اینم تقدیم به ابجی گلم

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:56  توسط محمد ب  | 
سلام

توي وبلاگ غروب پاييز يه مقاله نوشته بودم در مورد مرگ ولي به ذوق بعضي دوستان خوش نيومد نميدونم چرا يكي از دوستان يه پيام برام گذاشته بود كه جالب بود نوشته بود تو كه در مورد مرگ نوشتي خودت چقدر مرگ رو باور داري در جوابش نوشتم

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم                                       راحت جان طلبم وز پي جانان بروم

زندگي همينه ديگه يه روز ميون هزا رو يك خنده به دنيا ميايم يه روزم ميون هزار و يك غم و اندوه از اين دنيا ميريم ميگن اونايي كه بار سبك تري دارن زودتر و بهتر از اين دنيا ميرن نميدونم بعضي وقتا فكر ميكنم يعني منم يه روز ميميرم ؟ كي؟

بعضي آدما دوست ندارن به مرگ فكر كنن بعضي ها از مرگ وحشت دارن بعضي ها از مرگ و تنهايي قبر براي خودشون يه غول بيابوني ساختن ولي خيلي ها هم اين جور فكر نميكنن مثلا خود من نميگم از مرگ و مردن نميترسم چون واقعا ميترسم ولي مرگ رو يه نوع رهايي ميدونم رها شدن از فكر از غم از حسادت از تنهايي از دربه دري رهايي از تن از من از منيتها از غرور بي جا و خلاصه اينكه مرگ يعني خالص شدن اونايي كه ميميرن به نوعي از شر ما زنده ها راحت ميشن نميدونم چرا اين حس غريبو دارم ولي فكر ميكنم ما در حق همديگه خوبي نميكنيم

اصلا چرا ما آدما اين جوري هستيم؟ وقتي يكي كنارمونه همش زير چشمي بهش نگاه ميكنيم و چشم ديدنشو نداريم وقتي مرد براش اشك ميريزيم و غصه ميخوريم و همش از خوبي هاش ميگيم اگه خوب بود پس چرا تو زندگي دوستش نداشتيم؟

ما آدما بيشتر ما ايراني ها وقتي ميميريم يادمون مياد كه يكي هم بوده كنارمون كه الان نيست چقدر ما ادما عجيب و غريبيم واقعا وقتي به چيزايي كه اطرافمونه و نميبينيم خوب بنگريم ميفهميم زندگي زيباست اونقدر زيبا كه حتي تو سخت ترين شرايط بازم اميدواريم يه روزي بهتر بشه

بياييم به يكديگر بيشتر بها بديم و براي همديگه ارزش بيشتري قائل بشيم

زنده كش بوده و با مرده پرستي شاديم

                                                                       اين نشان است كه ما عاشق گوريم هنوز


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:54  توسط محمد ب  | 

يه روز رفتم تو يه کوير...

اونجا هيچکس نبود جز من و يه درخت پير.

حتي يه قطره آب هم نبود.

اون درخته همه چيز اونجا بود. لااقل اينطور به نظر مي اومد.

رفتم پيشش نشستم،

سايش کم بود ولي خنک بود. خيلي خنک.

شايد از سايه ي همه ي درختايي که تا حالا زيرشون

نشسته بودم هم خنک تر بود.

ازش پرسيدم: اينجا، تنهايي، دلت نمي گيره؟

حرفي نزد...

دوباره پرسيدم. اين بار بلند تر از قبل.

سرش رو خم کرد .به من نگاه کرد و گفت : با مني؟

گفتم : مگه غير از تو هم کسي اينجاست؟

گفت: خوب معلومه. اينجا پر از همه چيزه.

پر از آسمون ، خورشيد ، خاک ...

گفتم: فقط همين؟

گفت: نه . يه چيزه ديگم هست،

که از همه چيز تو دنيا مهمتره.

گفتم چي؟

گفت : تو چي فکر مي کني؟

با خوشحالي گفتم آب؟

خنديد و گفت: خيلي مهمتر از اون.

دستامو گرفت و بلندم کرد.

گفت : چشماتو ببند و بو کن.

همين کار رو کردم...

گفت :خب چي شد؟ تونستي ببينيش؟

گفتم: من که چشامو بستم چه جوري ببينم؟

گفت: اگه بخواي ميتوني ببينيش. حتي با چشماي بسته.

از حرفش خندم گرفت . ولي سعي کردم کاري رو که مي گه انجام بدم.

سکوت کردم .سکوتم طولاني شد...

بهم گفت: خدا . خدا رو نمي توني ببيني؟ اون همه چيز اينجاست.

اون همه چيز همه جاست...

جمله هاي آخرشو بلند گفت . خيلي بلند.

بعد از مدتي گفت : حالا تونستي ببينيش؟

چشامو محکم تر از قبل بستم.

گفت : شايد بتوني صداشو بشنوي.

گفتم:  تو چي؟ مي شنوي؟

گفت : آره . هميشه. من باهاش حرف ميزنم.

واسه همينه که هيچوقت تنها نيستم.

بعد سکوت کرديم . هردومون...

دستاي من هنوز توي دستاي پيرش بود.

قبل از رفتن بهش گفتم: من خدا رو ، نه ديدم ، نه شنيدم.

من اونو حس کردم...

لبخند گرمي زد و گفت:  راستي سوالي که پرسيدي چي بود؟

حرفي نزدم...

اون دوباره پرسيد. بلند تر از قبل.

با خنده گفتم : با مني؟

خنديد و گفت : مگه غير از من و تو کس ديگه اي هم اينجا هست؟

گفتم: آره . اين دفعه آره.

گفت: نمي خواي جواب اون سوالي رو که پرسيدي بدوني؟

گفتم: نه. ديگه مهم نيست. جوابمو گرفتم.

يک سال بعد برگشتم همونجا...

ولي ديگه اون درخت پير اونجا نبود.

چند متر اون طرف تر يه درخت جوون و سرسبز ديدم.

قلبم تند تند مي زد.